دعا کنین دستم بهتون نرسه.

همین که سلامتی تون رو به دست آوردین برای من بهترین هدیه هست.

دلتون میاد رومینا رو اذیت کنین.من در خواست شما رو انجام میدم و امیدوارم

دیگه این قضیه رو بی خیال بشین.می خوام درباره آقا متین صحبت کنم.

این آقای محترم 33 ساله هستن و ساکن لندن انگلیس.

من 3 سال قبل با دوستام چت می کردم که این آقا متین یه پیغام داد و

با هم آشنا شدیم.البته من تو این 3 سال نگفتم که چه خانواده ای دارم

و وضعیت خانواده ما چطور هست.بنده خدا سوالی هم نمی پرسید.

تا اینکه دیدم بعضی موقع ها این آقا متین ریب می زنه.مثلا:صبح با هم چت

 می کردیم،می گفت: شبتون بخیر خانومی.و بالعکس.

گفتم:مشکلتون چیه؟اولش گفت:بی خیال.گفتم:من مثل شما بی خیال نیستم.

توضیح داد 15 ساله که میگرن داره.برای درمانش به آمریکا هم رفته و هیچ

 نتیجه ای نداشته.به خاطر این بیماری،شغلش رو از دست داد.

نامزدش ترکش کرد.سردردهای شدیدی داشت که ساعت 8 شب چت رو

قطع می کرد و می خوابید.خلاصه،من از این وضعیت نجاتش دادم.نسخه ای

 بهش دادم که دکترهای انگلیس هم تو کف این موضوع موندن.

خدا رو شکر بعد از یکماه مشکلش حل شد،شغل جدید پیدا کرد.ازدواج کرد و

یه دختر ناز و خوشگل هم داره که 2 ماهه هست.اسمش رو هم گذاشته رومینا.

حالا این آقا متین می خواد کل دنیا رو خبر کنه که من فرشته نجاتش بودم.

به وبم که سر زده،بیوگرافی من رو خونده،دلخور هم شده که چرا چیزی

 از خانواده ام بهش نگفتم.این ایمیل هم برای هزارمین بار برای من فرستاده

که اگه این موضوع رو تو وبلاگم ننویسم،اوضاع خیلی بد میشه و..

برای قدردانی این متن رو نوشته.

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد.

دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به مهمانی گل های باغ می آورد

و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید.

دلم براي كسي تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد.

دلم براي كسي تنگ است که چشم های قشنگش را به عمق آبي درياي

 واژگون مي دوخت و شعرهاي خوشي چون پرنده ها ميخواند. 

دلم براي كسي تنگ است كه همچون كودك معصومی دلش براي دلم

 مي سوخت و مهرباني را نثار من می کرد.

 

یک نفر از کوچه ما عشق را دزدیده است.

این خبر در کوچه های شهر ما پیچیده است.

دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت.

گویا او هم بساط خویش را برچیده است.

عاشقی می گفت:روزی روزگاران قدیم

عشق را از غنچه های کوچه باغی چیده است.

عشقبازی در خیابان مطلقا ممنوع است.

عابری این تابلو را دور میدان دیده است.

 

 





تاريخ : یکشنبه 16 خرداد 1395
ارسال توسط dsmusic
سلام آقا اشکان.خوبین؟

فارسی نویس شما خیلی روان شده است.

من هم از شما متشکرم.امیدوارم باز هم همدیگر رو ببینیم.

 

 

چترهای بسته

هوای امروز را آفتابی می کنند

چشم های تو

دل مرا ابری

 

چمدان یعنی سفر

وقتی آن را بسته باشی

و تمام امروزهای من

دلهره ی لحظه ای ست که می روی

 

تقصیر تو نیست

این روزها همه چیز تغییر می کند

حتی دیوارها هم

امروز تمیزتر از فردایند

چه برسد به تو...

 

  آنجا که سکوت قصه از آتش بود

دل بسته به یک کمان بی آرش بود

باران به تمنای زمین می بارید

افسوس که یک حادثه در راهش بود

 

بیا قدری به عقب برگردیم

نمی دانم چند سال...چند وقت...

حوصله شرح و توضیح ندارم

بیا برگردیم!

آنقدر که اگر این بار سی ساله شدم

به هر جای گذشته نگاه می کنم

تو هم کنارم باشی...

  

اسمش را هر چه می خواهی بگذار

به همبن سادگی اتفاق می افتد

می آید

و توی قلبت آرام می نشیند

و دیگر هیچکس را نمی بینی

حالا تو

اسمش را هر چه می خواهی بگذار...

  

پازلی هزار تکه ام

که برای چیدنش

همیشه یک تکه کم می آوری

قلبم را پیشترها

کسی برداشت

که سال ها پیش تر

غریبه ای

تکه ای از او را

با خود برده بود...

 





تاريخ : یکشنبه 16 خرداد 1395
ارسال توسط dsmusic

رسم زمونه :

 تو چشم میذاری من قایم میشم ..

اما تو یکی دیگه رو پیدا میکنی.

 

پـایِ رفـتـه را

می تـوان بـرگـردانـد

دل ِ رفـتـه را ..... نـه

 

 

 کـــلافــه شُــدن یعــنی:

   دلــتـــنــگ کـــســی بــآشــی کــه نــیســت....

  حوصــلــه ی کســـی رو نداشــتــه باشی

        کــــه هـــــســت. . .

 

فراموش کردنت. . .

 کار سختی نیست !. .

کافیست دراز بکشم. . .

چشم هایم را ببندم.

و برای همیشه

بمیـــــــــــرم ...!

 

گر توانی از محبت حلقه در گوشم کنی

حیف باشد که مرا چون شمع خاموشم کنی

من که از یاد تمام آشنایان رفته ام

وای بر من گر تو هم روزی فراموشم کنی

 

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد

آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جز غم که هزار آفرین بر غم باد.

 

 





تاريخ : یکشنبه 16 خرداد 1395
ارسال توسط dsmusic

شبی غمگین شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت:تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستیم بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد. 

 





تاريخ : یکشنبه 16 خرداد 1395
ارسال توسط dsmusic

چقدر سخته تو هق هق گریه هات

نفس کم بیاری

 و عشقت به یکی دیگه

بگه نفسم

 

گآهے گـُـذَشــت میڪُنَم

گآهے گـُذَر

פ ڪآش


بِـבآنے فَرقِ ایـטּ בפُ رآ ...

 

 

دِلـَـــღـــمـ اِحســـــاسـ غـَـــــمـ دارَد

دَر ایــــــטּ اَنـبــــــوه ویـــــرانـﮯ

ڪَمـﮯ تـا قـِسمـَتـﮯ اَبـــــرﮮ

وَ شایـَد بــــاز بـارانـﮯ ...

 

 

دِلـَـمـ چـِــہ کـُودکــآنــِـہ بَهــآنـــہ ے تـُـو رآ مے گیـــــرَد

 امــا تـُـو بُزرگانـِــہ بــِـہ دِل نـَـگیر

 فَقَط بـــِـگو : کـُودکــــ استــ دیگــَــر ....

 نــِــمے فَهمـَـد ...!!!

 

 

بیچاره دلم

دلتنگ باران که می شود

یک کف دست آسمانش را

یک آسمان ابر می پوشانند

و هی می بارند

هی می بارند...

 

 

خوش به حال سیندرلا...
لنگه کفشش را جا گذاشت...
درباری از آدمیان به دنبالش گشتن...
ما دلـــــــــــــــــمان را جا میگذاریم
هیچکس از مــــــــــــــا سراغی نمیگیرد
انگار که هیچوقت نبوده ایـــــــــــــــــم....

 

 

میــــــشِه تَـــنهایی بــ ــازی کَــرد

میـــشِه تَـــنهایی خـــَندیـد

میــــــشِه تَـــنهایی ســَفَر کـــَرد

ولـــی خـــِیلی ســـَختِه تـــَنهایی...

تـــــَنهایی رو تَـــحـــَمُل کـــــَرد

 

 

 

دِلْـــ تنگے اَمْـــ را با فاصلــہ مے نويسَمْـــ ...

تا شايدْ فاصلــہ اے بينــِ دِلَمْـــ و تنگے بيُفـــتدْ ...

چــہ خيالــــِ خامے ... !

اينْـــ مَدار فاصلــہ مُـــوَربْـــــ اَستْــــ ...

چندے كــہ بگذردْ ... دوباره مے شَودْ :

" تَــــــنْـــــــــگے ِ دِلْــــــــــــــــــــ "

 

 

 

زین دست که دیدار تو دل می​برد از من

ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را

یا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح

یا جان بدهم تا بدهی تیر امان را

 

 

هم پناهم میدهی هم بی پناهم میکنی


زهر مینوشانی و شیرین نگاهم میکنی


ابتدا با طعنه ای مرا به طغیان میکشانی


بعد از آن باگوشه چشمی سر به راهم میکنی...

  

 

یک لحظـه گـوش کـن خـــدا ؛
جـدی میگــم
نه شکوه است نه گلایه
در این دنــیا . . .
حــالِ خــیلی هـا اصـلا خـوب نیـست!
یـک دسـتی بـه زندگیـشان بکـش
لــــــــــــــــــــــــــــطفا

 

 

اِنـصـــآفــــ نـیـستــــــ

کــه دُنـیــآ آنـقـَـدر کـوچَـکـــــ بـآشـَــد

کــه آدَمـ هــآی تـکـرآری رآ روزی صـَـد بــآر بــِبـیـنــی

و آنـقـَـدر بـُزرگــــــ بــآشَــد

کــه نـَتـَـوآنـی آن کَـسـی رآ کـه دلـَتـــــ مـیـخواهــَـد،

حـَـتــی یـِکــــ بــآر بـبــیـنــــی...!!

 

 

 

این شعرها

جز تو با همه غریبه اند

بین خودمان بماند

من هم به کسی نمی گویم

که آفتاب

شب ها

در چشم های تو آرام می گیرد...

 





تاريخ : یکشنبه 16 خرداد 1395
ارسال توسط dsmusic

اهــــــآی رقـــیــب...
یـــــآدت باشـــد...
کَــــم حــــــوصلــه ست..
ظــاهــرش جــدی...امـــآ دلـــی دارد
کــه مهــربــآنی اش بــه وسعـــت یــک اُقــیانــوس اَست!!
بَــد قـُـول نیست...مردانه پایش میماند...
هــمیـشه دنبــآل بهـــآنه اسـت...بهـــآنه دَســتـــش نَـــده!!
خســــته کــه بــآشــد تنهــآیش بگــذآر!!!
اگـــــر نــآرآحتت کـَــــرد...
بــِــــــــه لَحــن صــدایش تـــوّجــه نکــن!ً!َ
اَگــــــــــــــر پــشیمانی درآن مــــوج می زد...
دیـــــــــگر اصـــــرار بــه عـــذرخواهـــی نَکـــن!!
چـــــــــــــون مغــــرور است!!...
غرورش را نشکن! مرد است و غرورش..!! ...
بـــــه حُــــــــــــــرمت دوست داشتـنت غـــرورش رآ نَشکــن!!

مرد من کوه غرور است..
نــــوازشش کُــن...بــــه نــوازش نیــآز دآرد!!
راز دار بــــــآش...برای آرام کردنش صبور باش...تودار است...
اگـــــــــــــر دیــدی لــج کَــرد...عیـــب نــدآرد کـــوتـــآه بیــآ!!

بچه ست..!! گاهی دیوانه بازی شیرینش گل میکند!! ...
چَنـــــــــــد وقـــتی کِــه میگـــذرد
خـــود بــه خـــود از کــآرش پشیــمآن می شـــود..
ازهمیــن حـــآلا بــــدآن کِـــه...
هیــچ وقــت تــو رآ بــه رفیـــق هــآیَش تــرجیح نمی دهــد!!!!!!!
امــــــــــآ عصـــبانیتش!!!!
خــــودم هـــم هـــنوز بــــآ آن کنــــــــآر نیآمـــدم...
شــــــــــآید تــــــــو بتــوآنــــــــــی!!
شــــــــآیــــــد...

 





تاريخ : یکشنبه 16 خرداد 1395
ارسال توسط dsmusic
چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: عمه جان… اما زن با بی حوصلگی جواب داد: جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد! زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: عروسک را برای کی می خواهی بخری؟ با بغض گفت: برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد. پرسیدم: مگر خواهرت کجاست؟ پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا پسر ادامه داد: من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد. پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد! او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری! پسر با شادی گفت: آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی! بعد رو به من کرد وگفت: من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟ اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم: بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری. چند دقیقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است. فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر ناگواری به من داد: زن جوان دیشب از دنیا رفت. اصلا نمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.ند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: عمه جان… اما زن با بی حوصلگی جواب داد: جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد! زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: عروسک را برای کی می خواهی بخری؟ با بغض گفت: برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد. پرسیدم: مگر خواهرت کجاست؟ پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا پسر ادامه داد: من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد. پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد! او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری! پسر با شادی گفت: آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی! بعد رو به من کرد وگفت: من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟ اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم: بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری. چند دقیقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است. فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر ناگواری به من داد: زن جوان دیشب از دنیا رفت. اصلا نمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.ند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: عمه جان… اما زن با بی حوصلگی جواب داد: جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد! زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: عروسک را برای کی می خواهی بخری؟ با بغض گفت: برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد. پرسیدم: مگر خواهرت کجاست؟ پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا پسر ادامه داد: من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد. پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد! او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری! پسر با شادی گفت: آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی! بعد رو به من کرد وگفت: من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟ اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم: بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری. چند دقیقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است. فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر ناگواری به من داد: زن جوان دیشب از دنیا رفت. اصلا نمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.

منبع:وبلاگ جذاب ترین رمان های عاشقانه 





تاريخ : یکشنبه 16 خرداد 1395
ارسال توسط dsmusic
شاگردی از استادش پرسید:عشق چیست؟؟؟استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه رابیاوراما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدت طولانی برگشت استاد پرسید چه آوردی؟ شاگرد با حسرت جواب داد هیچ. هر چه جلوتر می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم استاد گفت:عشق یعنی همین شاگرد پرسید:ازدواج چیست؟؟؟استاد به سخن آمد که به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاوراما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درخت بر گشت استاد پرسیدکه چه شد و شاگرد گفت به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم که اگر جلوتر بروم باز هم دست خالی برگردم استاد گفت : ازدواج هم یعنی همین.

منبع:رمانهای عاشقانه 





تاريخ : یکشنبه 16 خرداد 1395
ارسال توسط dsmusic
عشق واقعی وجود داره؟؟؟نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگیموچرا تو اول قصه همه دوستم دارندوسط قصه که میشه سر به سرم میذارندتا می خواد قصه تموم بشه همه تنهام می زارندمی تونم مثل همه دورنگ باشم و دل نبازم می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشهتا بیان جمعش کننند حباب دل سراب بشهمی تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم می تونم پشت دلها قایم بشم کمین کنم


ولی با این همه حرفها بازم منم مثل اونام یه دروغگو میشم و همیشه ورد زبونام یه نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم ؟با چه تیری اونی که می خوام شکار کنم ؟من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره؟

تو دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟؟؟

منبع:رمانهای عاشقانه





تاريخ : یکشنبه 16 خرداد 1395
ارسال توسط dsmusic
روزي مجنون براي ديدن ليلي بعد از کلي سرگردوني مسير عبور اون رو پيدا ميکنه و از ساعت هاي اوليه صبح ميره و سر راه ليليش ميشينه تا شايد روزگار يارش بشه و بتونه معشوقه خودش رو ببينه اينقدر اونجا به انتظار ميشنه تا آفتاب غروب ميکنه و مجنون از رويه خستگي خوابش ميبره از دست روزگار بد در همون زمان ليلي مياد و از اون مسير عبور ميکنه . از همراهانش ميپرسه که اين کيه که اينجا سر راه خوابش برده ؟ بهش ميگند که اين همون مجنونه تو هست که بخاطره ديدن شما از صبح تا الان اينجا نشسته و اينقدر خسته شده که خوابش برده . ليلي لبخندي ميزنه و چند تا گردو از تويه جيبش بيرون مياره و ميندازه تويه دامن مجنون و به راهش ادامه ميده و ميره . بعد از ساعاتي مجنون از خواب بيدار ميشه و سوال ميکنه که اين گردو ها چيه تويه دامن من ؟ اطرافياني که اونجا بودند ماجرا رو براش تعريف ميکنند و بهش ميگند که ليلي وقتي فهميد تو بخاطرش اين همه وقت اينجا نشستي لبخندي براي تو زد و رفت اما به يکباره ميبينند که مجنون به سرش ميزنه و گريه ميکنه
سوال ميکنند که چي شده ؟ چرا اينطور ميکني با خودت ؟
ميگه شما نميدونيد ! ليلي با اين کارش به من فهموند که تو هنوز بايد بري گردو بازي و عاشقي کار تو نيست❤ ❤ ❤

منبع:رمان کده گلها





تاريخ : یکشنبه 16 خرداد 1395
ارسال توسط dsmusic
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران