روزي مجنون براي ديدن ليلي بعد از کلي سرگردوني مسير عبور اون رو پيدا ميکنه و از ساعت هاي اوليه صبح ميره و سر راه ليليش ميشينه تا شايد روزگار يارش بشه و بتونه معشوقه خودش رو ببينه اينقدر اونجا به انتظار ميشنه تا آفتاب غروب ميکنه و مجنون از رويه خستگي خوابش ميبره از دست روزگار بد در همون زمان ليلي مياد و از اون مسير عبور ميکنه . از همراهانش ميپرسه که اين کيه که اينجا سر راه خوابش برده ؟ بهش ميگند که اين همون مجنونه تو هست که بخاطره ديدن شما از صبح تا الان اينجا نشسته و اينقدر خسته شده که خوابش برده . ليلي لبخندي ميزنه و چند تا گردو از تويه جيبش بيرون مياره و ميندازه تويه دامن مجنون و به راهش ادامه ميده و ميره . بعد از ساعاتي مجنون از خواب بيدار ميشه و سوال ميکنه که اين گردو ها چيه تويه دامن من ؟ اطرافياني که اونجا بودند ماجرا رو براش تعريف ميکنند و بهش ميگند که ليلي وقتي فهميد تو بخاطرش اين همه وقت اينجا نشستي لبخندي براي تو زد و رفت اما به يکباره ميبينند که مجنون به سرش ميزنه و گريه ميکنه
سوال ميکنند که چي شده ؟ چرا اينطور ميکني با خودت ؟
ميگه شما نميدونيد ! ليلي با اين کارش به من فهموند که تو هنوز بايد بري گردو بازي و عاشقي کار تو نيست❤ ❤ ❤

منبع:رمان کده گلها






تاريخ : یکشنبه 16 خرداد 1395
ارسال توسط dsmusic
آخرین مطالب

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا